تبليغاتX
داش آكل

داش آكل

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

 

 

 

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه

نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور

این,این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا

هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمیشناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آوار میخواند ریاضیات را

در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا جارتا چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم

گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم گلم

این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم

به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و می رفتم و می رفتم و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط

مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا

همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

و یکی یکی مردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای

که آویشن را میسرود

مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا

در گرانادا

در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مردم به بیداری

از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم

دلم

اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

نه , نه

به کفر من نترس

نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که

زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه میدهم

سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه

تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه

چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بو و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو

مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام

عرفات در استادیوم فوتبال

در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم

تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه کودکی

با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو

و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم

دلم

حرمت نگه دار

که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گری می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!

و به کدام مرام بمیرد

آری گلم

دلم

ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام

و عطر آویشن..

 

 

************************

 

 

 سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

 

با صدای شاعر حسین پناهی  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 15:24  توسط داش آكل  | 

کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟

 

این‌که شاعری بتواند در سروده‌اش نام آثار کسی را طوری بیاورد که هم در وزن و قافیه شعر بنشیند و هم معنا و پیام داشته باشد حتما هنر است و حتی شاید این فن، در شعر و سرایش، نام خاصی هم داشته باشد.

من که راوی این حکایات هستم خود چندان بهره‌ای از فن و هنر شاعری ندارم و  هنوز نمی‌دانم شعر، «فن» است یا «هنر»، ولی به‌نظرم شاعری که در سروده‌اش به اشارت یا تمثیل، از کار و آثار کسی نام می‌برد حتما روی آگاهی شنونده یا خوانندۀ شعر خود حساب کرده است. یعنی شاعر فرض را بر این می‌گذارد که مخاطب او قبلا با نام یا خود آن آثار آشناست و سابقۀ آن‌ها را در حافظه به‌یاد دارد.

نمونۀ سروده‌هایی از این دست، یکی هم ترانۀ «قیصر» با صدای «داریوش اقبالی» با شعری از «روزبه بمانی» و آهنگی از «علیرضا افکاری» است که با پیش درآمدی بر ملودی ترانۀ فیلم «گوزن‌ها» ساختۀ «اسفندیار منفردزاده» اجرا می‌شود. نکتۀ ظریفی که در این ترانه وجود دارد این‌ است که شاعر و آهنگ‌ساز آن در ایران زندگی می‌کنند و گمانم اولین کار مشترک بین هنرمندان داخل کشور با خوانندگان مقیم خارج از ایران باشد.

پیش از این البته بوده‌اند از ترانه‌سرایان جوان ساکن ایران کسانی که از اشعارشان سروده‌هایی هم برای اجرا در اختیار آهنگ‌ساز یا خواننده‌ای مقیم خارج گذاشته‌اند. ولی «آلبوم دنیای این‌روزهای من» فصل تازه‌ای از نوع همکاری هنرمندان داخل و خارج است.

ترانۀ «قیصر» یکی از ترانه‌های این آلبوم است که شاعر در آن تعدادی از فیلم‌هایی که «بهروز وثوقی» در آن ایفای نقش کرده را به اشاره و تمثیل آورده است.

شنوندۀ این ترانه اگر فیلم «گوزن‌ها» را دیده باشد و آن شاخی که از «سید» شکستند را بشناسد، و یا صحنۀ پایانی این فیلم و بارش بی‌امان گلولۀ تیراندازان حکومتی و  ریزش سقف اتاقی که «قدرت» و «سید» در آن پناه گرفته‌اند را به‌یاد بیاورد حتما که رابطۀ حسی و معنایی بیشتری با شعر برقرار می‌کند.

همین‌طور صحنۀ معروف ته استکان به‌هم زدن و هم‌پیاله شدن «سید» و «قدرت» (با بازی فرامرز قربییان بازیگر سینما و سریال‌های ماه‌رمضانی تلویزیون جمهوری اسلامی)، را در این فیلم باید باز به‌خاطر آورد تا به استعارۀ نهفته در بند دوم این شعر رسید.

باید با «طوقی» از بلندای بام‌ خانه‌های قدیمی کاشان پرید تا به راز دلدادگی «داش‌آکل» و شرارت «کاکا رستم» (با بازی بهمن مفید) رسید. بغض مجید جوبگرد «سوته‌دلان» از این‌که اهل منزل به روضه می‌روند و او را نمی‌برند، صدای «منوچهر اسماعیلی» که فریاد عاصی «قیصر» بود رو به «خان‌دایی» که: «نزنی، می‌زننت»، کشته شدن «فرمان» غیرتمند (با بازی ناصر ملک‌مطیعی) به دست و دشنۀ برادران «آب‌منگل» و حس و فضای سنگین این صحنه‌ها را باید به خاطر داشت تا وقتی در مصراع آخر ترانه می‌شنویم: «این‌جا بازارچۀ آب‌منگلی‌هاست» دستگیرمان شود که شاعر و آهنگ‌ساز ساکن ایران با این شعر و در این ترانه چه می‌خواهند بگویند.

لذت کشف این معنا، پاداش به‌یاد نگه‌داشتن آن‌همه تصویر و صداست در طول این‌همه سال‌ها.

باری در این ترانه یک‌سو همدستی «برادران آب‌منگل» است با هم و سوی دیگر پشت شکسته از زخم خنجر «فرمان». اوج آن اما طنین فریاد کمک‌خواهی مردی ‌که می‌گوید: (کجآآآیی قیصر که داداش‌تو کُشتند).

کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
 

* * *

«قیصر»
این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.
. . .
. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:54  توسط داش آكل  | 

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم. .

نگاهی به فیلم «قیصر» و قضیۀ آن سانسور «سه حرفی!»

 

 

تاریخ صد سالۀ سینمای ایران را اگر ورق بزنیم، بدون اغراق جایی از آن به فیلم «قیصر» می‌رسیم. چون نمی‌شود تاریخ سینمای ایران را نوشت و از «قیصر» ننوشت.

 فیلم «قیصر»، فصل تازه‌ و قابل بحثی در سینمای معاصر ایران، و آغازی خجسته برای بعضی بدعت‌ها بود، و همچنین شروع و اولین کار، برای کسانی که امروزه از نام‌آوران دنیای هنر و سینمای ایران هستند. «قیصر» به کلام دیگر فیلم «اولین‌ها» بود و هست.
 
 از «مسعود کیمیایی» که سناریو و کارگردانی فیلم از او بود بگیریم، تا نام‌هایی چون «عباس کیارستمی» که تیتراژ فیلم را به‌طور مستقل ساخت و اولین کار سینمایی او محسوب می‌شود؛ «امیر نادری»، که عکاس پشت صحنۀ فیلم بود؛ «اسفندیار منفردزاده»، که اولین موسیقی متن فیلم را در تاریخ سینمای ایران ساخت و به موسیقی فیلم در ایران هویت بخشید؛ و «جمشید مشایخی» و «بهمن مفید» که اولین کار و بازی‌های سینمایی این دو هنرمند و بازیگر تئاتر بود.

«بهمن مفید» در این باره می‌گوید:

«سال ‌1347 ما یک عده بودیم كه از اداره فرهنگ و هنر بیرون آمده بودیم. از جمله من، بهرام بیضایی، پرویز فنی‌زاده، محمدعلی كشاورز و جمشید مشایخی. قبل از آن هم به همه ما پیشنهاد فیلم شده بود، ولی آن موقع كسی كه در وزارت فرهنگ و هنر بود نمی‌توانست در فیلم سینمایی بازی كند. اعتصابی برای حقوقمان كردیم و گفتیم تا درست نشود برنمی‌گردیم. در واقع همه دوست داشتند از اداره تئاتر بیرون بیایند. تا آن موقع هیچ كار سینمایی را قبول نكرده بودم. حتی قبلش كیمیایی از من خواسته بود.

من و كیمیایی بچه محل و از قدیم رفیق بودیم، ولی آن موقع وقتی من آمدم بیرون، قبول كردم كه در قیصر حضور داشته باشم. كیمیایی سعی كرد در قیصر همه بچه‌ها بازیگر شوند. مشایخی قرار شد در نقش فرمان باشد و محمدعلی كشاورز، خان‌دایی. من هم رفاقتی قرار شد همان نقش را بازی كنم كه كردم.

در همان موقع، كار ما در اداره تئاتر درست شد و حقوق‌ها بالا رفت. كشاورز سریع برگشت و در فیلم بازی نكرد. مشایخی هم كه همیشه سرقولش هست گفت: ما این قول را داده‌ایم و باید این كار را بكنیم، و اجازه گرفت و بازی كرد و نقش خان‌دایی را گرفت. ناصر ملک‌مطیعی هم فرمان شد. . .»

اگر بخواهیم از همه آنهایی که فیلم «قیصر» را دیده‌اند، چند صحنه از فیلم، یا جمله‌ای از گفت‌وگوهای آن را به‌یاد آورند و بگویند، حتما که نمونه‌های متفاوتی را خواهیم شنید. ولی با حدس قریب به یقین می‌توان گفت یک صحنه در این به‌یاد‌آوری‌ها مشترک است و آن هم صحنۀ تک‌گویی یا آن یک تکه مونولوگی که «بهمن مفید» در قهوه‌خانه «قصۀ دراز با بروبچه‌ها برای دواخوری به دربند رفتن‌شان» را تعریف می‌کند.

«بهمن مفید» خود در مصاحبه‌اش می‌گوید: «این صحنه درست سرجایش واقع شد. در «قیصر» تا آن‌جا ریتم فیلم کند است، و بعد از گفتار من ریتم فیلم عوض و تند می‌شود. . .»

شاید جالب باشد اگر بدانیم که متن این تک‌گویی از قبل در سناریو نبوده و قصۀ «دواخوری» از ابداعات و شیرین‌کاری‌های «بهمن مفید» بود. خود او در این باره می‌گوید:

«از بچگی قبل از این‌كه ایشان [کیمیایی] فیلمساز شوند، گاه با بچه‌محل‌ها سرمیدان ژاله جمع می‌شدیم و من این تكه را اجرا می‌كردم. كیمیایی در عالم رفاقت خواست آن را در فیلم بازی کنم. من آن تكه را كه بازی كردم، خیلی مورد پسند همه قرار گرفت و مشهور شده بودم. وقتی غروب‌ها از اداره تئاتر در میدان فردوسی به سمت میدان ژاله بر می‌گشتم، یادم است سر چهارراه‌ها یكی از جوان‌ها معركه گرفته بود و برای بقیه آن تكه متن را اجرا می‌كرد؛ حسابی در دهن‌ها افتاده بود. . .»

از این حاشیه‌نویسی‌ها و خرده خاطرات، در باره و مربوط به فیلم «قیصر» کم نیست، شاید وقتی دیگر باز هم مواردی از این‌دست را با هم مرور کنیم و به خاطر بیاوریم. ولی دست به نقد می‌توان آن تکه از بازی «بهمن مفید» را در اینجا ببینید.

قبل از دیدن این صحنه از فیلم، و به همین بهانه نکته‌ای را هم گفته باشم که در عین نه‌چندان مهم بودن و  پیش‌پا افتادگی آن، در ضمن نمونه‌ای است از نوع و اعمال سانسور، که انگار جزئی از پیکرۀ هفت‌ اندام هنر در تاریخ معاصر ما بوده و هست.

می‌دانیم که نمایش فیلم «قیصر» در دورۀ حکومت پیشین و در سال 1348، از همان آغاز و قبل از اکران شدن آن، دوره‌ای را در کشاکش بخش‌های مختلف «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» معطل مانده و حتی بعد از اجازۀ نمایش، چند روزی از اکران عمومی آن نگذشته، «بنا به‌دستور» آن‌را پایین کشیده‌اند! در «زندگی‌نامۀ بهروز وثوقی» می‌خوانیم:

«. . . قرار است «قیصر» تا شب عید، ده روزی روی پرده باشد و نمایش موفقش ادامه یابد اما ناگهان چهارشنبۀ بعد، فیلم را «می‌کشند پایین» و برای دو سه روز باقی مانده، فیلم دیگری را نمایش می‌دهند. پرس‌ و جو می‌کنند. بهروز به شباویز تلفن می‌زند. شباویز می‌گوید: فیلم را ادارۀ سانسور کشیده پائین. گفته‌اند برخلاف مصالح اجتماعی است و تولید فساد می‌کند. . .

بهروز می‌رود ادارۀ سانسور، آن‌جا روزنامه‌ها را نشانش می‌دهند و می‌گویند که این فیلم تاثیر بد می‌گذارد روی جوان‌های مردم، و باعث فساد جامعه و چاقوکشی می‌شود.

چه کنیم؟ چه نکنیم؟ بالاخره رضایت می‌دهند که از تعداد ضربه‌های چاقویی که قیصر به برادران آب‌منگل می‌زند و گویا هر کدام دوازده ضربه بوده، کاسته شود.

 ـ قرار شد ضربه‌های چاقو را بکنیم سه تا. . . البته کلی چک و چانه زدیم تا قبول کردند.

 [صفحۀ 139 و 140 از کتاب زندگی‌نامۀ بهروز وثوقی، نوشتۀ ناصر زراعتی]

خب حالا می‌شود اینطور حساب کرد که مسئولین «ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر» خیلی به‌ فکر اخلاق اجتماعی در جامعه بوده‌اند و بالاخره باید که از بابت حقوقی که می‌گرفتند، کاری هم می‌کردنده‌اند.

این جلسات «چک و چانه زدن» برای تقلیل دوازده ضربه، به سه ضربه، لابد کلی کار برده و جزو ساعات کاری به حساب آمده است. ولی این نمونۀ سانسور در آن تکه از بازی «بهمن مفید» در صحنۀ قهوه‌خانه دیگر از آن حرف‌هاست.

در واقع بیشتر مصداق از پاپ، کاتولیک‌تر شدن بازبین یا مسئولی است که در ادارۀ سانسور وزارت فرهنگ و هنر مشغول بوده. نام محلی که راوی قصۀ «دواخوری» چشم باز می‌کند و خود را آنجا می‌بیند، در نسخۀ اصلی نمایش فیلم، «تیغ خورده» است!!!

آن صحنه را که حتما به‌یاد دارید:
«قیصر» از آبادان برگشته. از آنچه که کریم و منصور آب‌منگل، بر سر خان‌داداش و خواهر او آورده‌اند باخبر شده. حالا وارد قهوه‌خانۀ زیرگذر می‌شود. از رادیو صدای مرضیه که ترانۀ برگ خزان را می‌خواند، شنیده می‌شود. صاحب قهوه‌خانه، به حرمت مرگ «فرمان» که از کسبۀ محل بود، و عزای قیصر، شاگرد خود را می‌گوید که رادیو را خاموش کند.

فضای قهوه‌خانه با همهمه‌ای که در آن است، در عین حال در سکوتی که رنگی از احترام، و شاید نوعی خود را کنار کشیدن، از ترس درگیر شدن با شر و گرفتاری است، در خود گرفته.

«قیصر» سر میزی چند تایی از بچه‌محل‌های قدیمی را می‌بیند. به آنجا کشیده می‌شود و می‌نشیند. سلام و علیک و سرسلامتی‌ای از سوی جمع، و بعد در پرسش قیصر که: تو چرا این ریختی شدی؟ ماجرایی به روایت «بهمن مفید» می‌شنویم که:
 
او علیرغم میلش، به همراه چند نفری از دوستان، سوار ماشین می‌شوند و برای شادنوشی به هتل کوهپایه دربند می‌روند. یکی از جمع به سلامتی کسی که راوی چندان با او میانۀ خوشی نداشته می‌نوشد. از این بابت درگیر می‌شوند و چاقو می‌کشند.

راوی ماجرا، تاکسی‌ای می‌گیرد و به شهر برمی‌گردد. سر کوچه برلن، دم مغازۀ نقره‌فروشی که پیاده می‌شود، تنه‌اش می‌خورد به تنۀ یک «پسرۀ هیکل‌میزون» و طرف با سیلی می‌گذارد بیخ گوشش و او می‌افتد توی جوب. بلند می‌شود. ضمن اینکه در جیب‌هایش دنبال چاقوی زنجانی‌اش می‌گردد، کُرکُری هم می‌خواند. «هیکل میزون» چک دوم را می‌خواباند.

 راوی ماجرا، چشمش را که باز می‌کند می‌بیند در «مریض‌خونۀ روس‌ها» یا همان «بیمارستان شوروی» معروف تهران است.

ـ «دست کردم جیبم که برم و بیام، چشمو وا کردم دیدم مریضخونه روسام».
 
 کلمۀ «روس» با سه حرف «ر»، «و»، «س»، در باند صدای فیلم «تیغ خورده»؛ ولی«آم» آن باقی مانده است. پس تلفظ گوینده را می‌شنویم: «مریض‌خونآم»!
 
راستش نمی‌دانم، آیا این حساسیت بیش‌ از اندازه به اسم و کلمۀ «روس»، ناشی از هراس کل حکومت شاه می‌شد. یا کاسۀ داغ‌تر از آش شدن ماموران ادارۀ سانسور بود؟

بهرحال بیمارستان شوروی یا آنچنانکه مردم کوجه و بازار می‌گفتند: «مریضخونۀ روسا»، موسسه‌ای غیرقانونی و یا سازمانی مخفی نبود.
 
(شاید اصلا زمانی در بارۀ سابقه و انگیزه‌های تاسیس و چند مورد تاریخی که مربوط به این مرکز پزشکی ـ درمانی می‌شود، چیزی هم در اینجا نوشتیم.)
 
می‌گویند: «صخره‌های بزرگی که از دل کوه بیرون زده‌اند، گاه می‌بینی به چند سنگ‌ریزه بند است.» آیا همین موردهای خرد و ریز و کوچک نیست که جمع می‌شود و در تکرار خود، حوصلۀ آدمی را سر می‌برد و صخره  به دره درمی‌غلتد.

و البته ما جماعت هم به‌نوبه خود چندان معصوم و بی‌تقصیر نیستیم. ما ملت! مردمی که از اولین روز نمایش فیلم «قیصر» و جذبه و جذابیت این صحنه و آن تک‌گویی، آن را حفظ شدیم و اینجا و آنجا و همه‌جا، جمله به جملۀ آن را بر کردیم و حتی بهتر از خود بازیگر فیلم گفتیم و بازی کردیم، هیچوقت نه پرسیدیم، و نه فکر کردیم که: بعد از آنکه دستمان را کردیم توی جیب‌مان تا بریم و بیاییم؛ چشممان که باز شد، دیدیم کجا هستیم!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 8:32  توسط داش آكل  | 

شب و ماه

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم
سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران
کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود
انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد
کارو
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 12:58  توسط داش آكل  | 

آهنگی در سكوت

 


بپیچ ای تازیانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
 به تاریكی تبه كن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
 فروغ شب فروز دیدگانم را
 لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
 در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
 به تیر آشیاسوز اجانب تار كن ، پاشیده كن از هم
پریشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشیانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بیكران این شب تاریك وحشتزا
 ستمكش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
 به دریای فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، دیوانه ی وحشی
 ز ساحل دور و سرگردان و تنها
 كشتی امواج كوب آرزوی بیكرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان كن
 كه می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
 طنین افكن سرود فتح بیچون و چرای كاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای
 بر اوج قدرت انسان زحمتكش
 به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 15:53  توسط داش آكل  | 

به چکاوک اما نتوان گفت:دگر مخوان................

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»

 

 

++++++++++++++

+++++++++++++++++++++

میتوان رشته این چنگ گسست.

 میتوان کاسه آن تار شکست.

میتوان فرمان داد: -"هان!

ای طبل گران،

 زین پس خاموش بمان!"

به چکاوک اما نتوان گفت:دیگر مخوان! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 18:26  توسط داش آكل  | 

ارغوان

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا ٬

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:19  توسط داش آكل  | 

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:44  توسط داش آكل  | 

" زندگي‌نامه‌ي خسرو گلسرخي"ومتن کامل دفاعيات

" زندگي‌نامه‌ي خسرو گلسرخي"

 

 

 

خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود كه گلسرخی در سن 5 سالگی این تكیه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید كه در قم می زیست برد. وحید مرد مبارزی بود كه در كنار میرزا كوچك خان جنگلی در نهضت جنگل جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدارس حكیم سنایی و حكیم نظامی به پایان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت كردند و در خانه ای كوچك در محله امین حضور سكنی گزیدند او روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.

 كار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.


او چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می كند).


بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی بود كه موقع دستگیری مدت یكسال بود كه از این محفل بریده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خیال‏بافی و احیانا” چپ‏روی‏های نمایشی و خطرناك هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت كذایی برای اینكه همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود برید. و با عاطفه گرگین تبانی كرد و كوشید تا در انظار این طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‏كند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‏داد،


خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر تیر باران شد ..


دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش كرامت الله دانشیان و دفاعیه ای كه خسرو گلسرخی كرد هنوز در پیكره تاریخ ایران می درخشد و یكی از صحنه های باشكوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است او دفاع خود را چنین آغاز كرد:

به نام نامی مردم:

من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان یك ماركسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.


او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد هر چند كه یزید گوشه ای از تایخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است.


وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند


محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواک را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواک وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلول های بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یک وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟


در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد ..


او در وصیت نامه اش می نویسد :

من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد

ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند.

 

 

 
************

متن کامل دفاعيات :
 
ان‌الحياة عقيده و
 جهاد.
 سخنم را با گفته‌اي
از مولاحسين شهيد
 بزرگ خلق‌هاي
خاورميانه آغاز مي‌كنم.
من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم
براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در
 مكتب اسلام جستم و
 آنگاه به سوسياليسم
 رسيدم. من در اين دادگاه
 براي جانم چانه نمي‌زنم
و حتي براي عمرم،
 من قطره‌اي ناچيز از
 عظمت خلق‌هاي
 مبارز ايران هستم
خلقي كه مزدك‌ها و
 مازيارها و بابك‌ها،
 يعقوب ليث‌ها، ‌ستارها
و حيدر اوغلي‌ها،
 پسيان‌ها و
 ميرزا كوچك‌ها،
اراني‌ها ،‌ روزبه‌ها
و وارطان‌ها
 داشته است.
 آري من براي
 جانم چانه
 نمي‌زنم چرا
 كه فرزند خلق
مبارز و دلاور هستم.
 از اسلام سخنم
 را آغاز كردم
اسلام حقيقي
در ايران همواره
 دين خود را به
 جنبش‌هاي
 رهايي‌ بخش ايران
 پرداخته است.
 سيد عبدالله بهبهاني ها،
 شيخ محمد خياباني‌ ها
 نمودار صادق
اين جنبش‌ ها هستند و
 امروز نيز اسلام
حقيقي دين خود را
به جنبش‌هاي
 آزادي‌بخش ملي
 ايران ادا مي‌كند
، هنگامي ‌كه
 ماركس مي‌گويد
: "در يك جامعه
 طبقاتي
ثروت در سويي
 انباشته مي‌شود
و فقر و گرسنگي
 و فلاكت در سوئي
 ديگر در حاليكه
 مولد ثروت
 طبقه محروم
 است" و مولا
علي مي‌گويد:
"قصري برپا
نمي‌شود مگر آن‌كه
 هزاران نفر
فقير گردند"
 نزديكي‌هاي
بسياري وجود دارد
چنين است
كه مي‌توان در
 اين تاريخ از
مولا علي
 به عنوان نخستين
 سوسياليست
 جهان نام برد
و نيز از سلمان
 پارسي‌ ها و
 اباذر غفاري‌ ها.
زندگي مولا حسين
 نمودار زندگي
كنوني ماست
 كه جان بر كف
 براي خلق‌ هاي
محروم ميهن
خود در اين
دادگاه محاكمه
 مي‌شويم.
او در اقليت بود
 و يزيد، بارگاه، قشون،
 حكومت و قدرت داشت.
 او ايستاد و شهيد شد
 هر چند يزيد گوشه‌اي
از تاريخ را اشغال كرد
 ولي آن‌ چه كه در
تداوم تاريخ تكرار
 شد راه
 مولا حسين و
 پايداري او بود،
‌نه حكومت يزيد.
 آن‌ چه را خلق‌ ها
 تكرار كردند و مي‌كنند
 راه مولا حسين است.
بدينگونه است كه در يك
 جامعه ماركسيستي
اسلام حقيقي بعنوان يك
روبنا قابل توجيه است
 و ما نيز چنين اسلامي را
 اسلام حسيني
و اسلام علي تاييد
 مي‌كنيم.
اتهام سياسي در
 ايران نيازمند
 اسناد و مدارك
نيست
خود من نمونه
 صادق اينگونه
 متهم سياسي
در ايران هستم
، در فروردين ماه
چنان كه در كيفر
خواست آمده به اتهام
 تشكيل يك گروه
كمونيستي كه حتي
 يك كتاب
نخوانده‌ است
 دستگير مي‌شوم.
 تحت شكنجه قرار
مي‌گيرم
و خون ادرار
مي‌كنم بعد مرا به زندان
 ديگري منتقل
 مي‌كنند آن‌ گاه
هفت‌ ماه بعد
 دوباره تحت
بازجويي قرار
 مي‌گيرم
 كه توطئه كرده‌ام.
 دو سال پيش
 حرف زدم
واينك به عنوان
توطئه‌گر در
 اين دادگاه
محاكمه مي‌شوم.
 اتهام سياسي در
 ايران
 اينست كه زندان‌هاي
 ايران پر است
 از جوانان و نوجواناني
كه به اتهام انديشيدن
 و فكركردن و كتاب
 خواندن توقيف و
 شكنجه
 و زنداني مي‌شوند.
آقاي رئيس
دادگاه همين
دادگاه‌ هاي شما
آن‌ها را محكوم
به زندان
 مي‌كند. آنان
وقتي كه به زندان
مي‌روند
و برمي‌گردند
ديگر كتاب
 را كنار
مي‌گذارند
مسلسل بدست
 مي‌گيرند.
بايد به دنبال
 علل اساسي گشت
 معلول‌ها فقط ما
 را وادار به
گلايه مي‌كند
چنين است
 كه آن‌چه ما در
اطراف خود
 مي‌بينيم فقط
 گلايه است.
 در ايران آنان
را به خاطر داشتن فكر
و انديشيدن
 محاكمه مي‌كنند
چنانكه گفتم
 من از خلق جدا نيستم
و نمونه صادق آ
ن هستم اين نوع
برخورد با يك
 جوان كسي كه
انديشه مي‌كند
يادآور انگيزيسيون
و تفتيش عقايد
 قرون وسطايي است.
 يك سازمان
عريض بوروكراسي
 تحت عنوان
 فرهنگ و هنر
وجود دارد
 كه تنها يك بخش
 آن فعال است و
 آن بخش
سانسور است
 كه بنام
اداره نگارش
 خوانده مي‌شود.
هر كتابي قبل
از انتشار به
سانسور
سپرده مي‌شود
 درحاليكه در
 هيچ كجاي
دنيا چنين رسمي
نيست و بدينگونه است
كه فرهنگ
 موميايي شده
 كه خاسته
از روابط توليدي
بورژوازي
كمپرادور در
 ايران است
در جامعه مستقر
 گرديده است و
 كتاب و انديشه
 مترقي و پويا را
سانسور شديد
خود خفه مي‌كند
ولي آيا با تمام اين
اعمالي
 كه صورت مي‌گيرد
 با تمام اين خفقان
مي‌توان
 جلوي اين انديشه
 را گرفت؟
 آيا در تاريخ شما
 چنين نموداري
 داريد؟
 خلق قهرمان
ويتنام نمودار
 صادق آن است.
پيكار مي‌كند و
مي‌جنگد پوزه
 تمدن B52 آمريكا
را بر زمين
 مي‌مالد. در ايران
ما با ترور افكار
 و عقايد روبرو هستيم،
‌ در ايران حتي به
 زبان‌هاي بالنده
 خلق‌هاي ما
 مثل خلق‌هاي
 بلوچ،‌ ترك و كرد
اجازه انتشار
به زبان اصل
 نمي‌دهند، چرا كه
واضح است
 آن‌چه كه بايد
 به خلق‌هاي ايران
تحميل گردد
همانا فرهنگ
سوغاتي امپرياليسم،
 آمريكا كه در
 دستگاه حاكمه ايران
 بسته‌بندي
 ميشود مي‌باشد.
توطئه‌هاي
امپرياليسم
هر روز به
 گونه‌اي ظاهر
 مي‌شود اگر شما
 در زماني
كه نيروهاي
آزادي‌بخش ا
لجزاير مبارزه
 مي‌كردند
آن زمان را
در نظر بگيريد،
‌ خلق الجزاير
با دشمن خود
رودررو بود
 يعني سرباز
، افسر و
 گشتي‌هاي فرانسوي
 را مي‌ديد و
 مي‌دانست دشمن
اينست
 ولي در كشورهايي
 نظير
 ايران دشمن
مرئي نيست.
بلكه في‌المثل
در لباس احمد آقاي
 آژدان دشمن
 را فرو مي‌كنند
كه خلق نداند
 دشمنش كيست.
 در اينجا آقاي
دادستان اشاره‌اي
 به رفرم اصلاحات
ارضي كردند و
 دهقان‌ها و خان‌ها كه
ما مي‌خواهيم بياييم و
بجاي دهقان‌ها بار
ديگر خان‌ها را بگذاريم
اين يك اصل بديهي و
 بسيار ساده تكامل
 اجتماعي است كه
هيچ نظامي قابل برگشت
نيست يعني هنگامي‌كه
برده داري تمام مي‌شود،‌
هنگامي‌كه فئوداليسم
 به سر مي‌رسد،
نظام بورژوازي
 درمي‌رسد،
 اصلاحات ارضي
در ايران تنها كاري
كه كرده راه‌گشايي
براي مصرفي كردن
 جامعه و
 آب ‌كردن اضافه
 توليد بنجل
امپرياليسم است.
 در گذشته
اگر دهقان تنها
 با خان طرف
 بود،
 حالا با چند
 خان طرف است
 شركت‌ هاي
 زراعتي و شركت‌
 هاي تعاوني.
 امپرياليسم
در جوامعي
مثل ايران براي
اين‌ كه جلودار
انقلابات توده‌اي
 بشود ناگزير
است كه به رفرم‌هائي
دست بزند.
آقاي رئيس دادگاه
 كدام شرافتمند
است كه در گوشه و
 كنار تهران
 مثل نظام‌آباد
، ‌مثل پل امامزاده
 معصوم،
 مثل ميدان شوش،
 مثل دروازه‌غار
 برود و
با كساني
كه آجر زير
سر دارند،
صحبت كند و
 بپرسد شما از
 كجا آمده‌ايد؟
 چه مي‌كنيد؟
 مي‌گويند
 ما فرار كرده‌ايم.
 از چه؟
 از قرضي كه داشته‌ايم
 و نمي‌توانستيم
بپردازيم.
 اصلاحات ارضي
 درست است
 كه قشر خرده‌مالك
 را بوجود آورد
 ولي در سير
حركت طبقات اين
 ماندني نيست،
 خرده‌مالكي كه
 با ماموران
دولتي مي‌سازد،
 نزديكتر است،
 ثروتمندتر است،
آرام‌آرام مالك‌هاي
 ديگر را مي‌خورد،
در نتيجه ما نمي‌توانيم
بگوييم كه فئوداليسم
در ايران از بين
 رفته‌. درست
 است شيوه
 توليدي دگرگون
شده مقداري ولي
 از بين نرفته
مگر همان
 فئودال‌ها نيستند
 كه الان دارند
بر ما حكومت مي‌كنند
همان فئودال‌هاي
سابق هستند كه
 حالا براي
امپرياليسم
 دلالي مي‌كنند، بورژوا
كمپرادور
 شركت‌هاي
 سهامي زراعي
 و شركت‌هاي
 تعاوني كه
بيشتر بخاطر
مكانيزه كرده
 ايران بكار
 گرفته شده
تا كدخداها.

رئيس دادگاه:
از شما خواهش
 مي‌كنم از
 خودتان
 دفاع كنيد.
گلسرخي
: من دارم
از خلق‌ام
دفاع مي‌كنم.
رئيس دادگاه:
 شما بعنوان
 آخرين دفاع
از خودتون
 دفاع بكنيد
و چيزي هم از
 من نپرسيد
 بعنوان
 آخرين دفاع
اخطار شد
 كه مطالبي
 آن‌ چه
كه به نفع
خودتان مي‌دانيد
در مورد
اتهام بفرمائيد.
گلسرخي:
 من به نفع
 خودم
 هيچي ندارم
 بگويم، من فقط
به نفع خلقم
‌ حرف مي‌زنم.
اگر اين آزادي
 وجود ندارد
 كه من حرف
 بزنم مي‌تونم
 بنشينم.
رئيس دادگاه:
 همانقدر آزادي
داريد كه
ز خودتان
بعنوان
آخرين دفاع،
 ‌دفاع كنيد.
خسرو گلسرخي:
 (با خشم و غرور)
 من مي‌نشينم،
 مي‌نشينم،
من صحبت
 نمي‌كنم، ....
رئيس: بفرمائيد.
گلسرخي
با غروري كه
در چهره‌اش
 آشكار است
مي‌رود و
 مي‌نشيند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:39  توسط داش آكل  | 

یک با یک برابر نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی از اشعار بسیار زیبای خسرو گلسرخی

دادگاه خسرو گلسرخي نويسنده و شاعر- سال 1352
تساوی


معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

 یک با یک برابر نیست !!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 22:21  توسط داش آكل  | 

محمد محسن سازگارا

 

محسن سازگارا ( ۱۳۳۴ در تهران) فعال سیاسی، روزنامه‌نگار و پژوهشگر

 

دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی

محمد محسن سازگارا، در سال ۱۳۳۴ خورشیدی در تهران، خیابان شهباز (۱۷ شهریور) در خانوده‌ای با بافت مذهبی-سیاسی به دنیا آمد. پدر وی همانطوری که خودش بارها در مصاحبه‌ها گفته پنبه‌زن یا به عبارتی لحاف‌دوز بوده‌است. وی دوران دبستان خویش را در دبستان دهخدا و دوران دبیرستان را در دبیرستان فیروز بهرام و سپس در دبیرستان البرز تهران گذراند. وی رتبه ۹۶ کنکور را کسب کرد و در رشته مهندسی مکانیک در دانشگاه آریامهر (شریف) مشغول به تحصیل گشت و در عین حال فعال دانشجویی شناخته می‌شد. در حالیکه در دهه ۴۰ خورشیدی تفکر غالب در جامعه، تفکر چپ‌گرا و ایدئولوژیک و انقلابی گری بود عقاید وی بیشتر ملهم از آثار دکتر شریعتی و جلال آل احمد بود. در دوران دانشجویی، ساواک برادرش را که خلبان(شینوک) هوانیروز ارتش بود احضار کرد و به وی اخطار داد. همچنین مشکلات جسمی محسن سازگارا وی را مصمم به خارج شدن از کشور کرد و با پذیرش گرفتن از دانشگاه انستیتوی تکنولوژی ایلینوی به آمریکا رفت و در رشته مورد علاقهٔ خود، فیزیک نظری شروع به تحصیل کرد و همزمان جامعه شناسی را نیز در دانشگاه بعنوان رشته دوم کهاد دنبال می‌کرد. در آمریکا وی با انجمن‌های اسلامی دانشجویان مسلمان همکاری می‌کرد و در دوره‌ای رهبری این تشکل را بر عهده داشت. وی در حالیکه کمتر از یک ترم به پایان واحدهای درسی‌اش مانده بود با تحریک دکتر ابراهیم یزدی به آقای خمینی در فرانسه پیوست. در اقامتگاه آقای خمینی وی به همراه تنی چند از دوستانش مسئولیت ترجمه سخنان آقای خمینی را بر عهده داشت.(تعداد این مصاحبه‌ها ۴۳۳-۴۳۲ برآورد شده‌است) این گروه در همانجا فکر تشکیل سپاه (نیروی مردمی) را پایه گذاری کرده و گروه‌هایی را برای آماده سازی جهت جنگهای چریکی به خاورمیانه(اغلب در لبنان) فرستادند . در ۱۲ بهمن سال ۵۷ محسن سازگارا در هواپیمای حامل آقای خمینی بود.

دوران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی

در ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ خورشیدی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با ابتکار چنین افرادی ساخته شد. البته، نام سپاه پیشنهاد مهندس توسلی بود.

وی، بعد از سه ماه از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با کناره گیری خویش، به مدیریت رادیو منصوب شد. در زمان روی کارآمدن دولت آقای محمدعلی رجایی، وی معاون سیاسی آقای محمدعلی رجایی گردید. همچنین، محسن سازگارا، به همراه بهشتی، محمدعلی رجایی، محمدرضا مهدوی کنی، محسن رضایی، بهزاد نبوی و خسرو تهرانی اعلامیه‌ای با عنوان «اعلامیهٔ ۱۰ ماده‌ای دادستانی» جهت خلع سلاح نیروها و احزاب مسلح تدوین کردند.

وی در سال ۱۳۶۱ خورشیدی، به عنوان رئیس سازمان گسترش صنایع سنگین جمهوری اسلامی منصوب شد. بعد از مدتی کوتاه، از این مقام کناره گرفت و به طور رسمی از حکومت خارج شد. وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته تاریخ تا مقطع دکترا، ادامه داد. پیش از این مقطع نیز، مدتی رئیس هیات مدیره شرکت داده پردازی ایران بود.

دوران خروج از حاکمیت

در طی حکومت جمهوری اسلامی وی دو بار به زندان رفت و در حالیکه در دانشگاه معتبر هاروارد در آمریکا مشغول به تدریس و تحقیق بود، بطور غیابی به شش سال حبس محکوم گردید. لازم به ذکر است در زندان اوین وی به اعتصاب غذا دست زد و توجه محافل سیاسی و حقوق بشری را به خود معطوف کرد.

محسن سازگارا در حال حاضر مدیر مرکز تحقیقات ایران معاصر در واشنگتن است. وی در سالهای اخیر به طور هفتگی چهارشنبه شبها به همراه علیرضا نوری‌زاده در برنامهٔ تلویزیونی تفسیر خبر که از تلویزیون فارسی صدای آمریکا پخش می‌شود، به‌عنوان کارشناس حضور می‌یابد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:24  توسط داش آكل  | 

سفره خالی............

 

سفره خالی

 

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از كوچه ی ما دوره گرد  

داد میزد كهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

كاسه و ظروف سفالی می خرم

گر نداری كوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی كشید بغزش شكست

اول ماهست و نان در سفره نیست

ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت : آقا سفره خالی میخرید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:15  توسط داش آكل  | 

خاک من

پیراهنت را پاره کردند

مرد و زنت آواره کردند

خاک تورا خونین نوشتند

آنها که ننگ این بهشتند

گنجینه هایت رفته تاراج

جان تو را صد زخمه آماج

فرهنگ تو رو به زوال است

امروز آسودن محال است

مرز تو بر مرد تو بستند

از هر طرف پشتت شکستند

صدبار جانت را دریدند

پیراهنت بر تن کشیدند

نام تورا بر نیزه کردند

نابودی ات انگیزه کردند

آزادگانت مرده در بند

 آزادیت را حبس کردند

خون می زند فواره از چشم

در بند بند جان تو خشم

مام من ای مام قلندر

ای خوبتر از مهر مادر

خاک من ای خاک تکیده

ای جان به لبهایت رسیده

کشتند و آتش ها کشیدند

گیسوی نازت را بریدند

نوباوگانت طعمه تیر

بر هرچه فرق آثار شمشیر

خاک من آه ای آریا پوش

یلدا و نوروزت فراموش؟

یک قطره مانده تا رهایی

ای قطره ی خونم کجایی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:6  توسط داش آكل  | 

شاید من بی تو............................................

زمان امتحانات یعنی حدود یک ماه پیش دوروز قبل از امتحان جزوه ام ناقص بود با وجودی که همین جزوه ناقص را هم بهش دست نزده بودم  و تازه محرم هم شروع شده بود اوضاع محلمون هم شلوغ بود

خلاصه بهانه تکمیل جزوه قرار شد تا روز امتحان تلپشم رو سر یکی از همکلاسهای با مرامون توخوابگاه ....خلاصه از اسباب کشی و از زیر قران ننه رد شدن و اسفند و دربه در توخوابگاه دنبال جزوه دویدن  وغیره بگذریم   اون چن وقتی که تو خوابگاه بودم یکی از بچه ها نظرم را خیلی جلب کردم . از قبل میشناختمش یعنی تو دانشکده یه سلام علیکی با هاش داشتیم ولی زیاد تو نخش نرفته بودم  تقریبا اون وقتا بچه معقولی به نظر می رسید هم ورود ما  بود اما یه دوسه سالی سنش از ما بیشتر بود .....خلاصه  تو خوابگاه شبهای امتحان معمولا با شبای عادی خیلی فرق می کنه واین را هر غریبه ای  می تونه فورا بفهمه ..شبای امتحان یک ولوله ایه که نگو معمولا  اکثر بچه ها تا حدود ۶و۷ صبح بیدار ند وهمه جزوه بدست در تکاپو هستند وبرا پاس کردن واحدها اخرین زورشون را می زنن   خلاصه دراین گیر ودار ....فلانی که بالا ذکرش اومد برخلاف جریان اب شنا می کرد یعنی با وجود اینکه اونم مثل بقیه امتحان داشت ومثل اکثر ما ها دقیقه نودی هم بود رفتارش جور دیگه ای بود  .....  گوشه اتاق زانوانش را بغل کرده بود و یه قوطی خالی کنسرو که پر بود از ته سیگار و...صدای ضبط کنار ش که  داریوش  سوزنا ک می خواند : ( ای که بی تو خودمو تک وتنها می بینم ...هر جاکه.........) خلاصه قطرات ریز اشک هم که از گوشه گونهاش پایین می اومد پکی که با حسرت به سیگار میزد ... رفتم کنارش  ارام نشستم دلم نیومد چیزی بگم فقط جلو ش یه جزوه خوشخط بود که اسم دختری روش بود وپشت جزوه باخطی غیر از خط جزوه که فکر کنم مال پسره بود  این شعر نوشته شده بود :

شاید من بی تو :

               طوفانی سازم ز اشک,

                                     قایقی سازم ز حسرت ,

                                                         بادبانی ز قلب فسرده ای ,

 وسکانی ز خاطرات شتابان به سوی ساحل گذشته  ……

 

و غزلی بخوانم از سکوت ,

                                  وافسانه ای بنگارم ز هجران ,   

                                                            ومشقی بنویسم ز درد ,

وشاید هم تمام وجودم را در آهی خلاصه کنم .........

 

            واما شاید تو بی من :

                                   فارغ از من ,

                                  خاطراتم را در اقیانوس مستی گم کنی .......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:5  توسط داش آكل  | 

چه گوارا .اسطوره امريکای جنوبی

«یک بار دیگر دنده هاى رزى نانت _ اسب دن کیشوت _ را بر پاشنه هایم احساس مى کنم و سپر به دست راه مى افتم. من اعتقاد دارم نبرد تنها راه کسانى است که براى آزادى خود مى جنگند، من به پیمان خود عمل مى کنم. بعدها ممکن است بسیارى از آدم ها مرا یک ماجراجو خطاب کنند. این دروغ نیست، من یک ماجراجو هستم اما از نوعى دیگر. از آنهایى که براى اثبات ایمانشان زندگى را به بازى مى گیرند. ممکن است زندگى من در این مسیر به پایان برسد، من دنبال مرگ نمى گردم اما احتمال رویارویى با آن وجود دارد. پس شاید این آخرین خداحافظى من باشد. حالا یک تمایل شدید که من آن را با شور و شوق یک هنرمند صیقل داده ام، پاهاى لرزان و ریه هاى خسته ام را استوار نگه مى دارد. من مى روم. گه گاه این فرمانده کوچک قرن بیستم را یاد کنید و از پسر یاغى خود بوسه اى را بپذیرید.»

آخرین نامه ارنستو چه گوارا به پدر و مادرش، پیش از خروج از کوبا که بعدها منجر به کشته شدنش در بولیوى شد.

نمى خواهم چهره اش را به دستمالى فرو پوشند تا به مرگى که در اوست خو کند. برو ایگناسیو! به هیا بانگ شورانگیز حسرت مخور! بخسب! پرواز کن! بیارام! دریا نیز مى میرد. مثل ایگناسیو _ دوست گاوباز فدریکو گارسیا لورکا، شاعر اسپانیایى _ که ساعت ۵ آخر روز عمرش براى لورکا جاودانه شد، ارنستو چه گوارا هم تا ابد در ذهن هوادارانش اسطوره باقى مى ماند.۷۶ سال از روزى که اسطوره در بوئنوس آیرس متولد شد و هنوز ارنستو گوارا بود، نه چه گوارا و ۳۷ سال از روزى که در سانتاکروز با شلیک گلوله اى به قلب اش جان باخت، گذشته اما او هنوز زنده است!  

 چه گوارا در کودکی

امروز سالروز تولد اسطوره آمریکاى لاتین است، مردى که انگار براى نماد بودن خلق شده بود. تعریف اسطوره مشخص است: شخصیت هایى که توانایى انجام کارهاى مافوق طبیعى را دارند، اغلب متعلق به افسانه ها هستند. «چه» اما یک افسانه زنده بود. یک اسطوره.خیلى ها «چه» را بدون آنکه بشناسند، دوست دارند. این یک ویژگى بزرگ است که همه انسان ها از آن برخوردار نیستند. چهره سینمایى ارنستو چه گوارا نسل امروز را به خود جلب مى کند _ این جذابیت خیلى زود باعث مى شود تا مردم به خواندن آثار ۱ و ۲ کتاب هایى که در موردش چاپ شد، فیلم ها و... بپردازند. این چنین است که عشق به «چه»، سینه به سینه و نسل به نسل منتقل مى شود. «ژان پل سارتر» نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسه در تحسین شخصیت برجسته ارنستو چه گوارا، نوشت:«مى دانى که من چقدر چه گوارا را تحسین مى کردم. در حقیقت اعتقاد دارم این مرد نه تنها یک روشنفکر، بلکه به عنوان یک رزمنده و یک انسان و به عنوان نظریه پردازى که مى توانست با کمک نظریه هایى که از تجربیات شخصى اش در بند کسب کرده بود منطق انقلاب را پیش ببرد. او کامل ترین انسان دوران ما بود.»

زندگى انقلابى «چه» پیش از تولدش آغاز شد. آن زمانى که «ارنستو گوارا لینچ» و «سلیا دولاسرنا» - پدر و مادر چه _ با هم آشنا شدند. پدر چه گوارا، ایرلندى بود و مادرش اسپانیایى. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش هاى شدید چپ و تمایلات آزادیخواهانه بودند.

خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتى» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ هاى داخلى اسپانیا بودند. ارنستو گوارا دولاسرنا - نام کامل چه _ در چهاردهم ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتین متولد شد.

ارنستو چه گوارا در دوران کودکى هم یک بچه خاص بود. ارنستو یک بار محض شوخى مى خواست از طبقه سوم خانه که با خانه مقابلش ۹۰ سانت فاصله داشت بپرد. او در آن دوران مدام در کتابخانه بزرگ پدرش پرسه مى زد. بسیارى از همسایه ها از اینکه ارنستو در چهارده سالگى آثار فروید را با اشتیاق مى خواند، متعجب بودند.چه در دوره دبیرستان با آلبرتو گرانادوس _ همان شخصى که چه همراه با او سفر به دور آمریکاى لاتین را آغاز کرد _ آشنا شد. آلبرتو گرانادوس که هنوز زنده است و آخرین بار در روز افتتاحیه فیلم سینمایى «یادداشت هاى موتورسیکلت» در برزیل هم حضور داشت، مى گوید:«او دوره دبیرستان را پشت سر مى گذاشت و من دانشجو بودم که با یکدیگر آشنا شدیم. او از مسافرت هایى که با هم به اطراف شهر داشتیم لذت مى برد. در این سفرها مطالب بسیارى آموخت که بعدها در مسافرت دور قاره اى ما به وسیله موتورسیکلت مورد استفاده قرار گرفتند. سال ها بعد چه از آن آموخته ها وقتى که چریک شد، استفاده کرد. ما تمام این چیزها را بدون اطلاع از وقایع آینده آموختیم.» پس از پایان دوره دبیرستان، ارنستو طبق قوانین آرژانتین در ۱۸ سالگى براى خدمت وظیفه ارتش نام نویسى کرد اما پزشک ارتش پس از معاینه اعلام کرد که به علت ابتلا به بیمارى آسم از خدمت سربازى معاف است. به این ترتیب ارنستو وارد دانشکده پزشکى شد و به تحصیلاتش ادامه داد. او در دوران دانشجویى همچنان شیفته سفر و کشف نقاط اطراف بود. ارنستو به هم دوره هایش در دانشگاه مى گفت: «در حالى که شما براى ۳ امتحان درس مى خوانید، من نقشه مسافرت به استان هاى مختلف را مى کشم و در مسیر مثل شما مطالعه مى کنم.»

بالاخره در دسامبر ۱۹۵۱ مهمترین سفر ارنستو آغاز شد. او همراه با آلبرتو گرانادوس رهسپار سفرى طولانى به وسیله موتورسیکلت به دور آمریکاى لاتین شد. آنها قصد داشتند از تمام کرانه دریاى آرام دیدن کنند.

آلبرتو گرانادوس مى گوید: «اگر موتورسیکلت خراب نمى شد، این مسافرت نمى توانست با ارزش و شایسته باشد. موتورسیکلت قراضه ما سالم نماند. کمى بعد از رسیدن به سایناگوى شیلى در حالى که هنوز یک هشتم از برنامه سفرمان را انجام نداده بودیم، موتور از حرکت بازایستاد و ما ناچار شدیم آن را در چادرى بپیچیم، در جایى دور از جاده بگذاریم و به راهمان ادامه بدهیم. این تغییر برنامه به ما فرصت داد تا مردم را بشناسیم. مجبور بودیم براى به دست آوردن پول کارهاى مختلفى انجام بدهیم. به عنوان راننده کامیون، حمال، پاسبان، دکتر و ظرفشو کار کردیم. در حالى که یک سنت در جیب هایمان نداشتیم به دروازه هاى معدن «برادن کمپانى» در «چوکویى کاماتا» رسیدیم. یقیناً «برادن» و یارانش در اوایل سال ۱۹۵۲ هرگز به خواب هم نمى دیدند نگهبانى که در جایگاه نگهبانى اش در حالى که پاهایش در یک جفت پوتین ارتشى قرار دارد، به خواب رفته، کسى نیست جز مردى که بعدها امپریالیسم آمریکاى شمالى را زیر پوتین هایش به لرزه مى اندازد، سرگرد ارنستو چه گوارا. ارنستو در این سفر دیدگاهى سیاسى پیدا کرد و به آرژانتین بازگشت. او در بوئنوس آیرس به تحصیلاتش در رشته پزشکى ادامه داد اما هرگز نتوانست بى عدالتى هایى را که در سفر به دور آمریکاى لاتین دیده بود به فراموشى بسپارد.

«در سفر از نزدیک با فقر، گرسنگى و بیمارى آشنا شدم. فهمیدم به علت نداشتن وسیله نمى توانم کودکان مریض را معالجه کنم و تنزل سطح کار را مشاهده کردم. من دریافتم که چیز دیگرى هم به اهمیت یک محقق مشهور یا یک پزشک بزرگ بودن وجود دارد و آن کمک به مردم فقیر بود.» ارنستو بعد از پایان تحصیلاتش به سفر ادامه داد و براى ملاقات گرانادوس راهى گوآتمالا شد، این آغازى بر افسانه ال چه بود. مردم آرژانتین کلمه «چه» را براى فاصله گذارى مکالماتشان به کار مى برند. اهالى آمریکاى مرکزى هر کس را که اهل آرژانتین بود، به این نام مى شناختند. حالا دیگر ارنستو گوارا، ارنستو چه گوارا بود. «براى من «چه» مهمترین بخش زندگى ام است. برایم خیلى معنى دارد. هر چیز که قبل از آن بوده، یعنى نام خانوادگى و نام تعمیدى من، همه کوچک، شخصى و بى مقدارند.»

چه گوارا مدتى در گوآتمالا ماند، آنجا با چند عضو گروه هاى چپگرا آشنا شد، نام فیدل کاسترو را شنید، در مکزیک با رائول کاسترو _ برادر فیدل _ ملاقات کرد و او چه را به فیدل کاسترو رساند. آشنایى آنها درست در زمانى صورت گرفت که فیدل نیروهایش را براى حمله به کوبا آماده مى کرد. در ماه نوامبر ۱۹۵۶ یک قایق کوچک به نام «گرنما» با سى و سه نفر سرنشین به سوى کوبا حرکت کرد. هدف آنها خارج ساختن کوبا از دست نظام دیکتاتورى «فولچنسیو باتیستا» بود. این انقلاب در نهایت به سال ۱۹۵۹ پیروز شد و فیدل کاسترو و افرادش در کوبا به قدرت رسیدند. «چه» بابت فداکارى هایش در انقلاب کوبا به عنوان یک کوبایى عالى رتبه معرفى شد و بعدها چند پست مهم دولتى به دست آورد. اما «ال چه» با انقلاب کوبا به پایان راهش نرسید. او باید ادامه مى داد. عاقبت در سال ۱۹۶۵ نامه اى براى فیدل کاسترو نوشت و خداحافظى کرد:«سایر ملل جهان به کوشش هاى ناچیز ما نیازمندند.

من مى توانم کارهایى را که تو به دلیل گرفتارى در کوبا قادر به انجامشان نیستى، انجام دهم. من از تمام مسئولیت هایم در کوبا صرف نظر نمى کنم و مى روم اما شما را هرگز از یاد نمى برم. حتى اگر آخرین ساعت عمر من زیر آسمان کشور دیگرى پیش آید، آخرین افکار من در مورد مردم کوبا و به خصوص تو است.» پس از خروج ال چه از کوبا شایعات فراوانى دهان به دهان پیچید. هر بار خبر مى آوردند که او در یکى از نبردهایش جان باخته. این روزهاى پرهیجان براى خانواده چه که در کوبا ماندگار شده بودند گذشت تا روز هشتم اکتبر ۱۹۶۷.در ناحیه سانتاکروز بولیوى گروهى از گارد ویژه این کشور با واحدى از چریک ها که محاصره شده بودند، درگیر شد. در پایان این جنگ نابرابر گارد ویژه دولت بولیوى، رهبر زخمى چریک ها را دستگیر کرد. او را به دهکده اى به نام «هیگواراس» بردند و در مدرسه کوچکى زندانى کردند. تلاش براى بیرون کشیدن اسرار نظامى از او در بازجویى بى حاصل بود. بعدازظهر همان روز او را با شلیک تیرى به قلبش کشتند. جسدش به پایه هاى هلى کوپتر بسته و به شهر «والدگراند» برده شد. در این شهر مردم، روزنامه نگاران و عکاسان با حقیقت تکان دهنده اى مواجه شدند. چریک بولیویایى که به نام «رامون» شناخته شده بود، در حقیقت همان «ارنستو چه گوارا» بود.

 عکس مشهور چه گوارا

چه هنوز زنده است

«مرگ هر جا ممکن است ما را غافلگیر کند. به او خوشامد بگوییم. با این فکر که فریاد نبرد ما ممکن است به گوش شنونده خاص خود رسیده و دست دیگرى ممکن است تفنگ ما را خوب تر استفاده کرده و مردان دیگرى آهنگ عزاى تدفین ما را با موسیقى مقطع مسلسل و فریاد نبردهاى تازه جنگ و پیروزى بخوانند.» وحشت از رواج افسانه «ال چه» در جوامع دیگر درست از لحظه مرگ او آغاز شد. مسئولان دولت بولیوى که دست نشانده آمریکا بودند، حتى از جسد «چه» هم وحشت داشتند. وقتى که برادر چه براى تشخیص هویت جسد به بولیوى سفر کرد، به او گفتند جسد سوزانده شده و خاکسترش بر باد رفته. اما تلاش براى از بین بردن محبوبیت ال چه بى حاصل بود. تفکرات «چه»، رفتار منحصر به فردش، چهره انقلابى اش و مرگ شجاعانه اش در بولیوى، باعث شد ال چه تبدیل به اسطوره اى جهانى و نماد اعتراض شود. جالب است که امروز مردم جهان درست مطابق خواسته چه عمل مى کنند. ارنستو همیشه مى گفت: «ما باید انسان تازه اى خلق کنیم که نه از قرن نوزدهم به جا مانده باشد و نه محصولى از قرن فاسد و پست خودمان باشد.

این انسان قرن بیست و یکم است که ما باید بسازیم.» ... و حالا ۳۷ سال پس از مرگ ارنستو چه گوارا، تصویر او را در هر تجمعى مى بینیم. در آفریقا، آسیا، اروپا و حتى آمریکایى که تلاش مى کرد مردمش از چهره چه و تفکراتش متنفر باشند، چه حالا نه تنها متعلق به کوبا، نه تنها متعلق به آمریکاى لاتین، که اسطوره اى جهانى است. این بود که مسئولان کشور بولیوى عاقبت در سال ۱۹۹۶، نزدیک به ۳۰ سال پس از مرگ چه، اعتراف کردند که جسد او در فرودگاه پنهان شده و حاضرند آن را به خانواده اش تحویل دهند.

اسطوره وقتى که قدم در مسیر منتهى به مرگ مى گذاشت، براى والدینش نوشت که تنها گاهى او را به یاد بیاورند. امروز در قرن بیست و یکم انسان هایى زندگى مى کنند که چه را لحظه به لحظه، زنده در کنار خود مى بینند، مردمانى که «چه» نمى فهمد آنها به چه زبانى مى گویند:«چه هنوز زنده است.» این چنین است که یک شاعر با شنیدن افسانه ال چه به وجد مى آید و مى نویسد: پرندگان نیمه شب بال هاى خود را تکان مى دهند / بر شیشه برفى یک اتومبیل مى نویسم: «چه هنوز زنده است.»

کارنامه

چه تنها ۱۶ سال داشت که مطالعه آثار کارل مارکس، فردریش انگلس و لنین را آغاز کرد. او در این سن یک واژه نامه فلسفى تدوین و طى سال هاى تحصیلى در دانشگاه نوشته هاى دیگرى از قبیل «آنتى دورینگ» انگلس و «امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه دارى» و «دولت و انقلاب» لنین را مطالعه کرد. چه در سفرهاى خود به آمریکاى لاتین و مناطق کارائیب تا سال ۱۹۵۹ علاوه بر استفاده از دانش پزشکى خود، تاریخ و فرهنگ این کشورها را هم مطالعه کرد. او علاقه خاصى به باستان شناسى و فرهنگ هاى بومى و پیشرفته ترین نظریات مربوط به علوم اجتماعى داشت. دانسته هاى چه از واقعیت هاى قاره آمریکا، رهنمون او در فهم و تعمیق مطالعات مارکسیستى اش شد.

چه گوارا اهل آرژانتین بود و در اواسط دهه ۱۹۵۰ در مکزیک به جنبش ۲۶ جولاى که توسط فیدل کاسترو رهبرى مى شد، به عنوان کادر ارتش شورشى پیوست. به هنگام پیروزى قیام علیه دیکتاتورى «باتیستا» دست نشانده آمریکا در کوبا در سال ۱۹۵۹، چه سى ساله بود و پس از پیروزى در همان سال وزیر صنایع، رئیس بانک ملى کوبا و مسئول انستیتوى ملى براى اصلاحات ارضى شد.در آوریل ۱۹۶۵، چه گوارا کوبا را براى کمک به ایجاد رهبرى مبارزات انقلابى در کشورهاى دیگر ترک کرد. براى بیش از ۶ ماه در کنگو (زئیر) طرفداران نخست وزیر مقتول، پاتریس لومومبا، در مبارزه علیه رژیم ارتجاعى دست نشانده امپریالیسم آمریکا و بلژیک را کمک رساند و در سال ۱۹۶۶ به بولیوى رفت. در آنجا او یک شاخه چریکى را که سعى داشت مبارزه انقلابى علیه دیکتاتورى نظامى را سازماندهى کند، رهبرى کرد، مبارزه اى که در حال رشد و جهت گیرى اعتلاى انقلابى در آرژانتین، شیلى و اروگوئه بود. در اکتبر ۱۹۶۷، او توسط نیروهاى نظامى بولیوى که دولت آمریکا سازماندهى کرده بود، زخمى و دستگیر شد و سپس به قتل رسید. این مرگ باعث شد او تبدیل به اسطوره اى جهانى شود. در حال حاضر پسر و دختر چه هم حضورى فعال در عرصه سیاست و سنت هاى چپگرایانه جهان دارند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:38  توسط داش آكل  | 

بار سفر

رفتم رفتم رفتم و بار سفر بستم
                با تو هستم هر کجا هستم
 از عشق تو جاودان ماند ترانه من
                با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
 پیدا شو چو ماه نو گاهی به خانه من
                تاری زد گل از رخت در آشیانه من 
 رفتم و بار سفر بستم
                با تو هستم هر کجا هستم

 آهم را می شنیدی
                به حال زارم می رسیدی
 نازت را میخریدم
                 تو ناز من را میکشیدی
 بخدا که تو از نظرم نروی
                 چو روم ز برت ز برم نروی
 رفتم و بار سفر بستم
                  با تو هستم هر کجا هستم

 اگر مراد در آید چه شود
                  شبی فراغ ما سر آید چه شود
 بخدا کس ز حال من خبر نشد
                    که بجز غم نصیبم از سفر نشد
 نروی یک نفس ز پیش چشم من
                     که به چشمم بجز تو جلوه گر نشد
 رفتم و بار سفر بستم
                     با تو هستم هر کجا هستم
                                             رفتم رفتم رفتم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط داش آكل  | 

حدود جوانی

 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین
 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:10  توسط داش آكل  | 

كسي را توانايي درك كسي نيست

نه مادري را

كه دارد بر مزار فرزندش مويه مي كند

نه عاشقي را كه گرفتار افتاده است بر راه

هيچ كس نمي تواند

 

هيچ خالقي هم نمي تواند

درد زادن در زمين را تجربه كند به واقع

اعترافي طولاني مي طلبد

تا گسسته گي هاي عام را بخيه ايي

از روي بهبود و هنجار به ميان آيد

آن هم با سوزن ناتواني ها

كه رنجي ابدي ست حيات

زنداني ست بي پنجره كره ي خاك

 

و اين را

نمي توان

به شرح نشست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:8  توسط داش آكل  | 

هست و نیست

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست در حسرت هست پشت من پک شکست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط داش آكل  | 

نـذر دوبـاره بـودنت

تـمام خنده هـای مـن

چشماتو وا کن نازنین!

نفـس بکش ، حرفی بزن

 

دستامو تـو دستات بگیر

تـوو ایــن وداع آخـری

بـذار تا سیر نگات کنم

نـبـایـد از دنـیا بری

 

قصه ها بدون تو خوندنی نیست

تـویی نـقش اول تـرانـه هام

تویی که سکوت دل رو مـیشکنی

میـشی فریاد من و بغـض صدام

 

بی تو تنهایی و غربت

مـن و آروم نـمیذاره

بی تو ایـن دل شکسته

دیگـه آرامـش نـداره

 

تو که از یادم نـمیری

من که از یادت نـمیرم

یـادته بهت می گـفتـم

تو نباشی من می میرم

 

آرزوی با تــو بودن مرده و

شادی هـمـیـشـگـی پر زده و

زندگی بدون تو زندگی نیسـت

از هزار بار مردنم بد تره و

.

.

.

مثل این ترانه نا تـموم شده

گـریه هـای بی امـون هر شبم

من به آخر میـرسم بـدون تـو

نـمیره اسـم تـو از روی لبم

..................................

...................................

اگه شب سحر نمی شد

یا شب از نم نم گریه چشم برگا تر نمی شد

یا که خورشید که تو خوابه پشت کوه خبر نمی شد

اگه جاده ی دقایق اینجا میرسید به بن بست

یا که پیوند شب و روز واسه ی همیشه میشکست

اگه سقف تیره ی شب دوباره ترک نمی خورد

خبر مردن شب رو اگه قاصدک نمی برد

اگه راه آسمونو گم میکرد چشمای خورشید

یا که نور ستاره ها رو از تو آسمون نمیچید

اگه لحظه ی سپیده پشت لحظه ها بمیره

دیگه فردا نمیومد

که تو رو ازم بگیره

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط داش آكل  | 

کویر

 
 

- کویر است و شب و هزار خیال به اندازه هزار ستاره کم نور و پر نور بالای سرت...

- به اندازه چشمک‌هایی که می‌بینی و عشوه‌ها و نازها و کرشمه‌ها...

- و تو می‌مانی با سرشک‌ها و باز خیال‌ها...

- آسمان خالی کویر پر از روشنی‌های چشم پرکن و سوسو زدن ستاره‌هاست، ستاره‌ای که به مانند دست تکان‌دادنی از فراسوی مکان و زمان برای تو، امید می‌دهد که شاید آنجا هم کسی باشد...

- غنیمت آب قنات که در گرمای روز خنکایش هرم حرارت را از صورتت می‌گیرد و در شب سرد، گرمایش ترس از یخ‌کردگی را...

- صدای تار، شعله‌های آتش و گرمای صدای دردمندی که زبانه‌هایش تا انتهای وجودت را سرشار از لذت می‌کنند، دلت را چون نور حاصل از سوختن به رقص و وجد می آورد...

- صدای فریادی که نمیدانم از سر چیست یا  چشمهایی که با خاک پاک کویر گلی را رقم میزند و تنهایی و خلوت خویش، چقدر از همه چیز خالیم می کند...

- و چقدر چشم به هم گذاشتن و خفتن زیر سقف پر از ستاره و لحاف مخملی آسمان لذت‌بخش است...

- کویر همه‌اش آرامش است، شبش، سکوتش، و ریزدانه‌های تپه رمل‌های شنی‌اش...

- شاید شتر صبر را از کویر آموخته است...

- ماسه‌های نرمی که سرمای شب را در خود نگه داشته‌اند، زیر انگشتان پاهای لختم خنکی می‌بخشند روحم را، و انگار با هر قدم و هر جای پا، تکه‌ای از تلاطم درونم را بر این پهنای پر از پستی وبلندی‌های بادساخته بجا می‌گذارم...

- و کویر سخاوتمندانه آرامش را می‌بخشد و عقده‌های روحم را می‌خرد...

- وقتی ریزدانه‌های شن را از جاری مشتم به نسیم دم صبح می‌سپارم، خودم را همراه این فروریزش خالی‌تر از همیشه می‌یابم...

- دلم نمی‌خواهد تمام شود، اما براحتی می گذارم و می‌آیم و خیلی زود وقتی از تپه ماسه‌ها پایین میروم، باز پایم را درون کفش‌ها و بندها می‌کنم و می‌تکانم تا انگار به یادگار نیاورم تکه ای از این کویر روح‌بخش را با خود...

- کویر در جای خود می‌ماند و من این بار سرشار از شور و آرامش کویر و خالی از درون خویش باز می‌گردم...

- و کویر هم در دل خود رازها دارد !!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:3  توسط داش آكل  | 

خنک قماربازی که بباخت آنچه بودش و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر.......
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:37  توسط داش آكل  | 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده